
داستان کوتاه: مسلم محمودیان
پایان
ناله هایش با صدای جیغ مادرم تمام شد، ازروزی که موشک خانه شان را نوازش داده بود تب و لرزش شروع شده بود، تمام تنش همانند برگ های های پاییزی در پاییز با بادی تکان می خوردند، دست هایش هم پون دیواری میماند که برروی آن رنگ پاشیده اند، چشم هایش مثل چشمه ایی در حال خشک شدن نشان میداد، چشمه ایی که در سر چشمه اش اب غلیان میزد،اما راهی برای سرازیر شدن بر روی گونه هایش پیدا نمی کرد.
از آغاز عملیات «طوفان الاقصی» حدود دو ماه میگذرد، عملیاتی که در صبح شنبه ۱۵ مهرماه از سوی جنبش مقاومت اسلامی فلسطین «حماس» عملیات «طوفانالاقصی» برای حمایت از قدس و پایان اشغالگری و ظلم رژیم صهیونیستی انجام شد. در این روزها ما شاهد موفقیتها و پیروزیهای این گروه مقاومت بودیم. این شور، عزت، حماسه و مقاومت مردم غزه در حالی به منصه ظهور رسید که رژیم کودککش صهیونیستی به بمباران کور و مستمر نوارغزه روی آورده است. اسرائیل غاصب با جنگندهها و قایقهای جنگی و توپخانه خود، منازل و برجهای مسکونی را هدف قرار میدهد و بسیاری از مردم مظلوم این شهر را به شهادت رسانده.
خانه روایت حوزه هنری چهارمحال و بختیاری و داستان نویسان جوان استان داستانکها کوتاهی با موضوع مقاومت این مردم دلاور مسلمان نگاشتهاند که دراینجا این داستانها را با شما به اشتراک می گذاریم..
پایان
ناله هایش با صدای جیغ مادرم تمام شد، ازروزی که موشک خانه شان را نوازش داده بود تب و لرزش شروع شده بود، تمام تنش همانند برگ های های پاییزی در پاییز با بادی تکان می خوردند، دست هایش هم پون دیواری میماند که برروی آن رنگ پاشیده اند، چشم هایش مثل چشمه ایی در حال خشک شدن نشان میداد، چشمه ایی که در سر چشمه اش اب غلیان میزد،اما راهی برای سرازیر شدن بر روی گونه هایش پیدا نمی کرد.
پانزده ساله بودکه خواهرش و دامادشان را در بمباران های سال 2014 در رفح از دست داد، تصاویر آن روز را هر لحظه با چشمانش تکرار می کرد، ناله های مادر بر روی خروارها اجر و سنگ، پدری که درگوشه ایی از خمیده شدن کمرش را می دید، خودش را که خون از سرانگشتانش هم چون قطرات ابی ازلوله بر روی سنگ ها سر می خورد،ساعت ها با کمک پدر با دست و بیل و هرچه کنارشان بود را کنار زده بودند اما خبری از خدیجه نبود،چند روزی به همین منوال گذشت تا ماشین های خاک برداری به آن منطقه رسیده بودنداما بازهم به جزیک عروسک از آن ها چیزی پیدا نکرده بودند.
چند روزی می شد که اسرائیل حملاتش را دوباره هم چون بارش شهاب سنگ شروع کرده بود، صدای فریاد و ناله مردم در سر تاسر غزه قطع نمیشد هرکدام به خاطر از دست دادن عزیزان شان،امروز صبح که خدیجه به همراه ابراهیم، زینب را به آن ها سپرده بودند تا خود به خانه بروند و وسایل ضروری را برای زندگیشان در خان یونس جمع کنند، دلشوره ایی به دل به مادر افتاده بود برای لحظه ایی نمی توانست برروی زمین بنشیند، نگاهش بر روی در و تخت زینب چرخ میزد، خدا زینب را بعد از پنج سال به خواهرم داده بود،آن هم زمانی که دیگر امیدی نداشتند، با امدن زینب زندگی روی خوشش را به خدیجه و خانواده مان نشان داده بود،امسال تازه هفت ساله می شد که مدارس به خاطر حملات اسرائیل به رفح بسته شده بودند، با صدای فریاد مادرم نگاهم را به تلویزیون دادم دیگر چشم هایم چیزی را نمی دید صدای گنگ خبرنگار را می شنیدم که در خبری فوری از حمله اسرائیل به فرح خبر می داد، تصاویر تلویزیونی شهری را نشان نمی داد.
به رفح که رسیدیم، شهر را انگار زلزله ایی زیر و رو کرده بود، دیگر خبری از ساختمان های بلند نبود، اما خروارها سنگ و اجر بر روی قرار داشتند،به جزصدای گریه هیچ صدایی در شهر شنیده نمی شد، زلزله ایی که در آن هیچ جانداری پیدا نمی شد،زمین تمام آنها بلیعده بود، تا چشم کار می کرد سنگ و سنگ و سنگ.
با صدای جیغ مادرم از خاطراتم بیرون آمدم چند روزی می شد که حملات صهونیست ها دوباره شروع بود، زینب هم تشنجش با شروع حملات آنها تشدیدشده بود، رنگ صورتش سفید شده به تختش رسیدم، نبضش کند می زد، جانی در بدنش نمانده بود، فقط عروسکش را بغل کرده بود و به پنجره زل زده بود.
در کوچه کنار بیمارستان نشسته ام، چشمانم عروسک هم بغض دارد ، هر جا را میبینم اجر و سنگ است فقط من مانده ام و یک عروسک، یک سکانس برای پایانه، تمام بغض هایم،برای پایان اشک هایم، و برای پایان داستان یک شهر....
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: chb.hozehonari.ir