
داستان کوتاه: نرجس تاج الدینی
«نرسیدن»
چشمانش را به زور پلک هایش باز نگه داشته است.کاش امشب را نیامده بود و کنار سها و ننه خدیجه می ماند.
از آغاز عملیات «طوفان الاقصی» بیش از یک ماه نیم میگذرد، عملیاتی که در صبح شنبه ۱۵ مهرماه از سوی جنبش مقاومت اسلامی فلسطین «حماس» عملیات «طوفانالاقصی» برای حمایت از قدس و پایان اشغالگری و ظلم رژیم صهیونیستی انجام شد. در این روزها ما شاهد موفقیتها و پیروزیهای این گروه مقاومت بودیم. این شور، عزت، حماسه و مقاومت مردم غزه در حالی به منصه ظهور رسید که رژیم کودککش صهیونیستی به بمباران کور و مستمر نوارغزه روی آورده است. اسرائیل غاصب با جنگندهها و قایقهای جنگی و توپخانه خود، منازل و برجهای مسکونی را هدف قرار میدهد و بسیاری از مردم مظلوم این شهر را به شهادت رسانده.
خانه روایت حوزه هنری چهارمحال و بختیاری و داستان نویسان جوان استان داستانکها کوتاهی با موضوع مقاومت این مردم دلاور مسلمان نگاشتهاند که دراینجا این داستانها را با شما به اشتراک می گذاریم.
«نرسیدن»
چشمانش را به زور پلک هایش باز نگه داشته است.کاش امشب را نیامده بود و کنار سها و ننه خدیجه می ماند.
اطرافش را نگاه می کند. چمنزارهای روشن، چشمانش را نوازش می دهند،سها و ننه خدیجه را می بیند، گوشه ای نشسته اند و با هم بازی می کنند. بال در می آورد و به طرفشان بال می زند. هر چه می دود، نمی رسد. از نفس افتاده است، لبخند زیتون و ننه خدیجه روی صورتش می پاشد. با حرص می گوید: شما هم بیاین سمت من، من هر چه میام، نمی رسم. اما جوابش دوباره همان لبخندشان می شود. ننه تو به حرف سها....
شیرین، شیرین بیدار شو. مجروحی داریم.
نور سفید چراغ ها چشمانش را می زنند، چندبار پلک میزند تا چشمانش عادت کند.
می خواهد با ننه خدیجه تماس بگیرد. ولی صدای انا اتالم، الله یکون فی العون، خنجر روی قلبش می شود.نمی داند به کدام سو برود، هر سمت را می بیند مادری بچه اش را بغل کرده و کمک می خواهد.
دخترک تنهایی را می بیند که بی کسی را بغل کرده و کسی را ندارد. هر چه جلوتر می رود، بدنش خیس و پاهایش شکسته تر می شوند. روی زمین می افتد.دخترک غریب و بی کس سها است، سهای که او برایش همه کس است.محکم بغلش می کند. سکه و نان از دستان کوچکش می افتد، صورتش خیس می شود. صدای ننه خدیجه را در بچگیش می شنود که سکه و نان را در دستانش می گذاشت و می گفت: سکه برای صدقه، نان هم برای سلامتی.
تکانش می دهد و صدایش می کند. ولی جوابش می شود همان صورت پر خون و چشمان خاموش با موهای مشکی.
می خواهند تخت سها؛ را بدون سها ببرند. با دیدن پارچه سفید در دستانشان، دلش سیاه می شود. سها را به زور از او جدا می کنند و پارچه سفیدی را دورش می پیچند و فقط صورت خندانش را بیرون می گذارند.
می خواهد دنبالشان برود، اما هر چه زور می زند نمی تواند دست هایشان را پس بزند. سها از مقابلش چمشانش آرام، آرام می رود و در شلوغی بیمارستان گم می شود....
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: chb.hozehonari.ir