
عملیات مرصاد به روایت محمد محمدی ثانی
«جونقان_کردستان یک نفر» عنوان کتابی است که در سال ۱۴۰۰ به همت دفتر فرهنگ و مطالعات پایداری استان چهارمحال و بختیاری چاپ و منتشر شده است.
روزهای آغازین مردادماه یادآور سالروز عملیات غرورآفرین مرصاد در سال ۱۳۶۷ در منطقه غرب کشور است.با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از سوی ایران، عراق در بنبست سیاسی و نظامی قرار گرفت. در این میان، سازمان مجاهدین خلق (منافقین) به سرکردگی مسعود رجوی، تنها گروهی که همه حیثیت و هستی خود را در گرو جنگ نهاده بودند، برای خروج از بن بست، توطئهای که مأموریت اجرای آن را به عهده داشتند به مرحله اجرا درآوردند.هدف منافقین از حمله در عمق خاک ایران، تسخیر چندین شهر و در پایان رسیدن به تهران و به دست گرفتن قدرت بود. طبق زمانبندی، نیروها بایستی ساعت ۱۸روز دوشنبه سوم مرداد به کرند و ساعت ۲۰ به اسلام آباد و ۲۲ به کرمانشاه رسیده و در این شهر، استقرار دولت خویش را اعلام کنند. اگرچه منافقین با پشتیبانی ارتش عراق در ساعتهای تعیین شده به کرند و اسلام آباد رسیدند، اما در مسیر اسلام آباد – کرمانشاه در گردنه حسنآباد، از پیشروی آنها جلوگیری شد.
منافقین طی دو عملیات تحت عناوین (آفتاب) در فکه و (چلچراغ) در مهران تا حدودی آمادگی خود را برای عملیات در داخل خاک ایران، نزد حاکمان بعثی به نمایش گذاشتند. از آنجا که عراق به خاطر پذیرش قطعنامه، بهانهای برای تجاوز جدید به ایران نداشت، با حمایت و پشتیبانی تسلیحاتی لوجستیکی (آمادی) و هوایی از منافقین، نیروهای خود را از دخالت مستقیم در ورود به عمق خاک ایران بر حذر داشت و به همین منظور، ابتدا برای کاستن از حجم نیروهای خودی در غرب، اقدام به تک وسیعی در خرمشهر کرد و سپس با هجوم و آتش سنگین در منطقه سرپل ذهاب و صالحآباد، این مناطق را به تصرف درآورده و راه ورود منافقین به داخل را هموار ساخت. عراق همچنین پس از ورود منافقین به داخل خاک ایران جهت پشتیبانی در چندین نوبت، اقدام به بمباران هوایی خطوط نیروهای ایران کرد و بالگردهای نیروبر عراق در این مدت مرتباً به پشتیبانی منافقین مشغول بودند.
در این عملیات که نام فروغ جاویدان گرفته بود، منافقین با ۲۵تیپ(هر تیپ شامل ۲۰۰نفر) شرکت داشتند و به این ترتیب، مجموعاً بین چهار تا پنج هزار نیروی عملیاتی برآورد میشد.
به روایت محمد محمدی ثانی از شاهدان عینی حاضر در این عملیات، «منافقین از سمت منطقۀ کرند، سرپل ذهاب، قصرشیرین و نفتشهر وارد خاک ایران شدند و توانستند بسیاری از مناطق آنجا را تصرف و از اسلامآباد هم گذشتند و به طرف گردنۀ ماهیدشت و از آنجا تا 25 کیلومتری کرمانشاه جلو آمدند. در طول مسیر هر جنبدهای را که میدیدند، با دوشکاهایی که پشت ماشینهایشان داشتند، با قساوت قلب و بیرحمی تمام به رگبار میبستند.
یک روز پس از ورود دشمن به خاک ایران، سردار ایزدی، فرماندی قرارگاه نجف کرمانشاه، به بچههای تیپ ما (بیتالمقدس) گفت که سریعاً به سمت منطقۀ اسلامآباد حرکت کنید. بلافاصله، صبح زود تجهیزات رزمی و امکانات لوجستیکی را آماده کردیم و از سنندج به طرف کرمانشاه حرکت کردیم. حوالی ظهر به آنجا رسیدیم. سه گردان از تیپ بیتالمقدس، تیپ انصارالحسین همدان و گردانی از سپاه نبیاکرم کرمانشاه در آنجا در چند مدرسه مستقر شدند و امکانات لوجستیکی و رزمی بین نیروها تقسیم شد. من که مسئول مخابرات تیپ بودم و آقای مقیمیان (مسئول عملیات)، مسئول اطلاعات و تعدادی از فرماندهان گردان مثل آقای شاکری، حسنپور و کوهستانی جلو رفتیم تا اوضاع و احوال منطقه را بررسی و شناسایی کنیم و بعد نیروها را به مناطق هدفگذاری شده هدایت کنیم. هر چند وظیفۀ من پیشروی و مبارزه با دشمن نبود؛ اما از اینکه عقب بمانم و شاهد ماجرا باشم، چندان خوشم نمیآمد. برای همین، کارهای مخابراتی را به عهدۀ خود بچههای مخابرات که نیروهایی زبده و مجربی بودند، گذاشتم و خودم با تعدادی دیگر از بچهها جلو رفتم. گهگاهی هم برمیگشتم و بر کارهای نیروهای مخابرات نظارت میکردم؛ اما بیشترِ وقتم را در کنار حاج عابد (فرماندۀ تیپ بیتالمقدس) به عنوان مشاور میگذراندم.
فرماندهان، نیروهایشان را به جلو هدایت کردند. همین که به گردنۀ ماهیدشت رسیدیم، نیروهای تیپ انصارالحسین (بچههای همدان) را دیدیم که در لابه لای درختان باغ و دشتهای کناری گردنه پراکنده شده بودند و منتظر بودند تا دشمن جلوتر بیاید. نیروهای پیشروی آنها با یک ماشین تویوتا که پشت آن سه نفر با یک دوشکا ایستاده بودند و در جلوی ماشین هفت زن مسلح قدم میزدند، در حال نزدیک شدن به ما بودند. قبل از اینکه به ما برسند، در سرازیری گردنۀ ماهیدشت، قهوه خانهای قدیمی و حدوداً هشتادمتری قرار داشت که وقتی نیروهای دشمن به جلوی در آن رسیدند، با دوشکا آنجا را تیرباران کردند. داد و فریاد آدمهای غیرنظامی داخلش که هفت هشت نفری بودند، به گوشم رسید و همگیشان به خاک و خون کشیده شدند. بچهها با دیدن این صحنه، خشمشان بیشتر شد؛ ولی اجازه دادند که تا انتهای گردنه جلو بیایند. در همین حین، یکی از بچههای انصارالحسین با اسلحۀ 106 در لابه لای درختان کنار جاده دوید و در آنجا پناه گرفت. همین که ماشین تویوتا در تیررسش قرار گرفت، یک گلوله به سمتش شلیک کرد. گلوله دقیقاً به وسط ماشین خورد و آن را منفجر کرد. هفت زن مسلح با لباس خاکی و روسری قهوهای پررنگ و پارچهای سفید بسته شده به دستانشان که روی آن نوشته شده بود: «ارتش آزادیبخش مجاهدین خلق»، وحشتزده و سرگردان به عقب برگشتند و موضع گرفتند. در پشت سرشان، ستونهای بسیار بزرگی از توپها و تانکهای برزیلی، تویوتاهای دو کابینِ دو باک بنزینِ عربستانی و سایر تجهیزات مدرن و پیشرفته قرار داشت که از اسلامآباد تا گردنۀ ماهیدشت کشیده شده بودند.
زمانی که ماشین منافقین منفجر شد، دیدم که دو مرد، یکی راننده و یکی فیلمبردار در ماشین قرار داشتند. به سرعت بالایی سر فیلمبردار رفتم و دوربینش را برداشتم. دوربینش روشن و در حال فیلمبرداری بود. او با این دوربین، لحظۀ حرکت از پادگان اشرف تا لحظۀ رسیدنشان به گردنۀ ماهیدشت را ضبط کرده بودند. حتی لحظۀ درگیری با نیروهای ما و لحظۀ تیرخوردن فیلمبردار که پس از آن سرش جلوی دوربین قرار گرفت نیز در نوار دوربین ضبط شده بود. با استفاده از این نوار توانستیم بسیاری از حرکات و برنامههای منافقین را بررسی کنیم.
بعد از منفجرشدن ماشین، هلیکوپترهای کبری ارتشمان از راه رسیدند. سپهبد صیاد شیرازی کنار دست خلبان نشسته بود و بچههای گروهش را هدایت میکرد. آنها توانستند تلفات و خسارت بسیاری به ستونهای بزرگ دشمن وارد کنند که اگر این هلیکوپترها از کرمانشاه به کمک ما نمیآمدند، ما از پسِ آن همه تجهیزات و سلاحهای دشمن برنمیآمدیم و کرمانشاه به دستشان میافتاد. دقایقی پس از آمدن هلیکوپترهای کبری، نیروهای تیپ 4 بعثت کرمانشاه از طریق هلیبُرد به اسلامآباد و پشت ارتفاعات کرند (که منطقۀ جنگلی و مرتفع بود) وارد شدند. آنها توانستند در پشت نیروهای دشمن مستقر شوند. منافقین از جلو و عقب محاصره شدند و راهشان بسته شد. وقتی دیدند که هلیکوپترها دارند یکی یکی تانکها و ماشینهایشان را نابود میکنند، از این وسایل بیرون آمدند و به سرعت به سمت روستاها، باغها و جنگلهای اطراف فرار کردند و تعدادیشان هم به ارتفاعات پناه بردند. بچهها در این مناطق به تعقیبشان پرداختند و از آنجا که منطقۀ گستردهای بود، دو سه روزی زمان برد تا عملیات پاکسازی این مناطق را انجام دهیم.
در یکی از این عملیاتهای پاکسازی، یک روز ساعت شش و نیم صبح که تازه آفتاب از پشت ارتفاعات کوهستانی بالا آمده بود، نیروهای دشمن روی تپهای که اهالی روستای حسنآباد در آنجا گندم کاشته بودند و در نور خورشید و در جریان وزش ملایم باد صبحگاهی، مثل چراغ خطر، گاهی سرخ و گاهی زردرنگ به نظر میرسیدند، چه به صورت تکتیر و چه رگبار به سمت ما شلیک میکردند. من با 10 نفری از بچهها در دامنۀ ارتفاعی روبهروی دشمن سنگر گرفته بودیم. بعد از گذشت نیمساعت که تیراندازیشان قطع شد، سه هواپیماهای عراقی که گِرای ما را دریافت کرده بودند، زوزهکشان از بالای سرمان گذشتند. با شنیدن صدای زوزۀ عبورشان، روی زمین دراز کشیدیم. هر سه همزمان منطقۀ نزدیک ما را بمباران کردند. بعد از نشستن گرد و خاک، بلند شدم ببینم آیا به کسی آسیبی رسیده؟ همۀ بچه ها از روی زمین بلند شده بودند و داشتند دور و اطرافشان را نگاه میکردند. با احتیاط و آرام آرام، از مسیری که امکان پناه گرفتن پشت صخرهای یا داخل گودالی وجود داشته باشد، به سمت بالا راه افتادیم. در همین حین که سرعتمان را کمی بیشتر کردیم و از ارتفاع بالا رفتیم، لکههای مشکی رنگ در شکاف کوه بد جور چشمم را خیره کرد. ایستادم و به یکی از بچهها گفتم: «آن چیه آنجا؟ به نظر آدماند. مگر نه؟» گفت: «آره! مثل اینکه چند نفر آنجا ایستادند. مثل چوب سر جایشان خشک شدهاند». با احتیاط و دور از چشمشان، کمی نزدیکتر شدیم. دیدم چهار زن مسلح با لباس و روسری خاکیرنگ در شیار ارتفاع بدون کمترین حرکت پنهان شدهاند. موهای مشکیشان که از زیر روسری بیرون آمده بود، جای آنها را برملا کرد. داد زدم: «زود بیایید بیرون! یالا!». آنها با شنیدن صدایم، با اسلحۀ کُلت و کلاش شروع کردند به سمت ما شلیک کردن. پراکنده شدیم و اطرافشان را محاصره کردیم. آنها دست از مبارزه برنداشتند و تسلیم نشدند. پس از چند دقیقهای درگیری هر چهار نفرشان را به هلاکت رساندیم. به راه خودمان ادامه دادیم. از بالادست این جنازهها صداهایی به گوش میرسید. همراه آقای شاکری، معاون گردان، جلو رفتم؛ طوری که من چهار پنج متری جلوتر از او حرکت میکردم. وقتی به جسدها رسیدیم، اسلحۀ کلاش یکی از زنها را با یک خشاب 45تایی برداشتم و خشاب را جا زدم. به آرامی از ارتفاع بالاتر رفتیم. آقای شاکری گفت: «احتمالاً باز هم تعدادی از اینها در این ارتفاع پنهان شدهاند، حسابی مراقب اطراف باش».
رسیدیم به تپهای که به تازگی گندمش را چیده بودند. آن سوتر، زمینی بود که هنوز گندمش به بار بود و چیده نشده بود. هنوز پاهایمان به آن زمین گندمزار نرسیده بود که دیدیم دو نفر پشت سر هم روی شیار مزرعه غش کردند. تصور کردم که به آنها تیراندازی شده و یا بمبی در کنارشان منفجر شده و ترکشهایش به آنها خورده است. با احتیاط فراوان و کمی تعجب، به بالای سرشان رسیدیم. خوب نگاهشان کردم. بدنشان سالم بود و هیچ جای ترکش یا گلولهای دیده نمیشد. گفتم: «آقای شاکری، اینها چرا اینجوری کردند؟ به نظر که تیری نخوردهاند!».
-«آره! مشکوک است! انگار نقشهای کشیدهاند. آقای محمدی اسلحهات را مسلح کن و حواست شش دانگ به دستشان باشد، نکند غافلگیرمان کنند».
گلنگدن را کشیدم و لولۀ اسلحه را گرفتم طرفشان. دقت که کردم، یکیشان اسلحهاش را به زیر سرش گذاشته و خشاب اسلحهاش را در زیر شکمش برده بود. چند دقیقهای بالای سرشان ایستادیم و به دقت آنها را زیر نظر داشتیم. از بالا و پایین شدن شکم و کمرشان فهمیدم که زندهاند و میخواهند ما را فریب دهند. انگشتم را روی ماشهی اسلحه گذاشتم. یکی از آنها سریع دستش را از زیر سر بیرون کشید، مهلتش ندادم و گلولهای به مچ دستش شلیک کردم و دستش را از کار انداختم. قصد کرد با دست دیگرش تیراندازی کند، اسلحه را روی سرش گرفتم.
به آقای شاکری گفتم: «اینها احتمالاً باز هم در اینجا هستند».
آرام آرام داخل گندمهای چیده نشده رفتیم. با دقت بین گندمها و کرتها را بررسی کردیم، خبری نبود. از گندمزار بیرون آمدیم و از ارتفاع پایین آمدیم. همین که رسیدیم دامنۀ کوه، دیدیم که در میان علفزارها و درختان، تعدادی از نیروهای دشمن پنهان شدهاند و دائماً جایشان را عوض میکنند. آرام آرام و دولا دولا پایین رفتیم و بقیۀ بچهها را از حضور نیروهای دشمن آگاه کردیم. با دستور فرماندۀ تیپ بیتالمقدس، حاج عابد، عملیات شروع شد. توانستیم تعداد زیادی از منافقین را در این منطقه از پا درآوریم. تعدادی از آنها –چه مرد و چه زن- از ترس اینکه در دست ما اسیر نشوند و اطلاعات سازمانیشان را فاش نکنند، قبل از اینکه خودشان را تسلیم کنند، با خوردن قرص سیانور خودکشی میکردند. پس از چند روز پاکسازی منطقه، هنگام پیشروی به قهوهخانهای رسیدیم که در پشت نیروهای دشمن قرار داشت. هنگامی که درِ قهوهخانه را باز کردم، در داخل آن از کف تا سقف پر بود از جنازههای زن و مردی که در درگیری با ما کشته و به آنجا برده شده بودند. این کشتهها، به غیر از جسدهایی بودند که در وسط باغها، مزارع و ارتفاعات افتاده بودند. بسیاری از نیروهای سازمان منافقین در این عملیات کشته شدند. بیشتر کشتهشدگان و شاید حدود هشتاد درصد آنها، زن و بقیه، مردانی با سن بیشتر از چهل سال بودند. علت اینکه زنها بیشتر به این سازمان ملحق میشدند، شاید بر اثر تبلیغاتی بود که سازمان در بین مردم انجام میداد و آنها آسانتر میتوانستند زنان را فریب بدهند و قانع کنند. مثلاً منافقین در شهر اسلامآباد بلندگو گذاشته بودند و با پخش صدای مریم رجوی قصد فریب مردم و وانمودسازی برابری زن و مرد داشتند. این زنان نه تنها از ایران، بلکه از سراسر دنیا به این سازمان ملحق میشدند. در ضمن، در این اواخر مسعود رجوی حامی مریم رجوی بود و در اصل فرماندهی را به او واگذار کرده بود. جدای از این حجم وسیع کشتهشدگان، بچهها توانستند تعدادی زیادی از منافقین را اسیر کنند».



نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: chb.hozehonari.ir